آدم توی مجلس امام حسین (ع) که می‌رود دلش جلا پیدا می‌کند. پرده‌های ظلمت، تاریکی، غفلت، کنار می‌رود. امید و آرزوها در قلب و جان انسان زنده می‌شوند. امید به خوب شدن، بهتر شدن، نزدیک شدن ، انس گرفتن…

دلم می‌گیرد، بغض گلویم را می‌فشارد، اشک می‌ریزم و به آرامی نامش را صدا می‌زنم. ای کشتی نجات! آیا مایه‌ی نجات من می‌شوی؟ آیا می‌شود مرا دوباره مثل گذشته‌ها برسانی به سرزمین خوبی‌ها، به نور، به معنویت، به سرزمین هدایت؟ دلم شکسته. دیگر مدت‌هاست که خودم را دور می‌بینم از زندگی‌ای که باید آنگونه باشد، راهی که باید در آن طیِ طریق کرد ولی من از آن جدا شده‌ام. عمری که باید آنگونه سپری شود ولی من به گونه‌ی دیگری دارم آن را به سر می‌برم. مولای من! من گمشده‌ام. ناامیدم دیگر از خودم. به تو می‌سپارم وجودم را، قلب و روحم را. یک قلب شکسته، یک روح فرسوده…

مولا جانم! آمده‌ام پیشِ تو که کجی‌ها، ناراستی‌ها و شکستگی‌های وجودم را برطرف کنی و مرا به ساحل اَمن ایمان و تقوا برسانی.

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.