شاید…

ژوئن 20, 2009

شاید دیگر خسته‌ام از این روزمرگی‌ها…
شاید لازم است قدری تنها باشم با خودم و جمع و جور کنم خودم را…
Loneliness

در زندگی‌ام جای تو خالی‌ست… ولی یاد تو جاری‌ست!
روزها و شبهای زندگی‌ام تند تند می آیند و می روند و جای تو همچنان خالی‌ست و من خوش نیستم بی تو!
میدانی؟! زندگی، هر طور هم که باشد حتی بی حضور تو هم، جریان می‌یابد ولی آن وقت یک فرق بزرگ و اساسی دارد. فرقش این است که دیگر دل‌خوشی‌ای نیست در آن زندگی! دیگر بهانه‌ای برای شاد بودن و شاد زیستن نمی‌توان یافت. دیگر زندگی سخت می‌شود…
و این یعنی زندگی من…!

نمیدونم تا حالا شده که وقتی صبح از خواب بلند میشید یهو متوجه بشید که ناخودآگاه یه قطعه شعری تو ذهنتون دائما داره تکرار میشه و شما هی میخواید اونو با زبون هم تکرار کنید؟!

من تا حالا چندین و چند بار این حالت برام اتفاق افتاده. مثلا نمونه‌اش امروز صبح. وقتی بلند شدم متوجه شدم این بیته داره تو ذهنم لول میخوره: “با من غریبگی نکن، من که درگیر توام / چشماتو از من برندار، من مات تصویر توام”. نمی دونم تو خواب‌هام چه اتفاقاتی میافته چون خوابهام یادم نمیان معمولا، ولی هر طور که باشه همچین حس‌هایی بعد از بیدار شدن از خواب برای من شیرین هستن.

شاید بگید خوب دلیلش اینه که شبش این شعر رو خوندین یا گوش دادین ولی اینجوری نبوده واقعا. حتی یه صبح با کمال تعجب متوجه شدم این شعره تو ذهنمه و دلم میخواد هی تکرارش کنم: “ خدایا! سرای محبت کجاست؟ / من آواره ‍‌ام، شهر الفت کجاست؟” با وجود اینکه من این شعر رو نه جایی خونده بودم و نه یادم میاد شنیده باشم‌اش این چند مدت! فقط یادم میاد سالها پیش این ترانه از یه جایی پخش میشد و من از اونجا شنیدم‍‌اش و دیگه تو ذهنم مونده بود.

خوب راستش فکر میکنم که حافظه ام برای به خاطر سپردن بعضی از اشعار و یادآوری‌شون در مدت‌ها بعد، خوب عمل میکنه.

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.