خسته ام…

نوامبر 24, 2009

بین همه هفته‌ها و روزهای زندگی، هفته‌ها و روزهایی می‌رسند که آدم خودش را خسته، درمانده و ضعیف می‌بیند در مقابل مشکل یا مشکلاتی. در گرفتن یک تصمیم مهم و حیاتی، در انتخاب یک راه… هر چه هم که فکر می‌کند فکرش به جایی نمی‌رسد. از فکر کردن هم دیگر خسته می‌شود.

توی یک همچین شرایطی، آدم بیشتر از هر چیز و هر کس، خدا را احساس می‌کند. ناخودآگاه به سوی‌اش کشیده می‌شود و او را می‌خواند. همان که در بن‌بست‌ها و در شرایط سخت زندگی دست انسان را می‌گیرد و راهنمایی‌اش می‌کند.

خدایا! من دیگر خسته‌ام. دلم گرفته… خودت می‌دانی و این درماندگیِ من! دیگر خودت می‌دانی و آن نگاه‌های مهربانانه‌ات به بنده‌ای که کوله‌باری از خستگی را دارد به دوش می‌کشد!…

رونوشت به خود!

اکتبر 11, 2009

تو دیگر چه بخواهی بپذیری چه نخواهی، آدم افسرده‌ای شده‌ای. فردی آرام، ساکت و بی آزار! کسی که دیگر کمتر بهانه‌ای برای خندیدن و شاد بودن می‌یابد. کسی که گاهی اوقات، سخت در خود فرو می‌رود و بی‌توجه به اطرافش غرق افکار و رؤیاهای خود می‌شود.

تو دیگر با بقیه فرق داری…

تو دیگر خیلی آرام به نظر می‌آیی. آرام، آهسته و کم حرف می‌زنی. اما این آرام بودن نه از آرامش درون است بلکه غمی که مدت‌هاست درونت لانه کرده و تو هم سرانجام با آن خو گرفته‌ای، تو را این‌گونه آرام می‌نمایاند. غمی کهنه، غمی که از عشق سرچشمه می‌گیرد. عشقی که تو را ویران ساخت و البته از نو ساخت…

تو دیگر با بقیه فرق داری…

زمزمه‌های دلتنگی

آگوست 18, 2009

این دنیا، چه دنیای خوب و دلپذیری می‌شد اگر صدای قلب‌ام و زمزه‌هایش به تو می‌رسید از ورای فاصله‌‌ها…
کاش دنیا جور دیگری می‌بود…
کاش در دنیا فاصله معنا نمی‌داشت…
کاش می‌شد راحت سخن گفت و دل را سبک نمود… کاش واژه‌هایی پیدا می‌شد که برای دیگران مفهومی نمی‌داشت و من با خیالی آسوده دردهای دلم را به آن واژه‌ها می‌سپردم و دمی آرام و قرار می‌گرفتم.