چون روزی به دنیا آمده‌ام پس روزی هم از دنیا خواهم رفت…

چون هستم پس روزی هم فرا خواهد رسید که دیگر نخواهم بود…

و اما من بین این بودن و نبودن چه کرده‌ام و چه خواهم کرد؟ و من گاهی می‌ترسم یعنی این ترس و هراس به جانم می‌افتد که مبادا بیراهه بروم و خودم خبر نداشته باشم. می‌ترسم از اینکه هدف‌هایی که در زندگی‌ام دنبال می‌کنم آن هدف‌هایی نباشد که در حقیقت باید به دنبال‌شان باشم.

در ذهنم مسیر زندگی‌ام را از کودکی تا به امروز مرور می‌کنم و اتفاقات خوش و ناخوشی که در آن بوده و هدف‌های ریز و درشت‌ام و تلاش‌هایم…

خدایا! دارم سعی می‌کنم که بگویم از گذشته‌هایم فاصله گرفته‌ام. گذشته‌هایی که شاید به تو نزدیک‌تر بودم و با تو انسی داشتم و خود نمی‌دانستم و اکنون می‌فهمم. می‌خواهم بگویم از تو دور شده‌ام و این را می‌دانم و تو گاهی با نشانه‌هایی به من یادآوری می‌کنی.

خدایا! می‌خواهم بگویم مرا به حال خودم رها مکن…