دلم نوشتن میخواهد…
مه 29, 2010
دلم نوشتن میخواهد. نوشتنی طولانی…
باشم در جایی آرام و خالی از هیاهو و صداهای نابهنجار. مثلِ نشستن زیر سایهی درختی که نسیم ملایمی برگهای درشتش را میتکاند آرام آرام یا نشستن بر لبِ رودخانهی زلالی که پاهایم را در آب پاک و زلالش فرو برم و لذتِ حس کردنِ حرکتِ آب از لابهلای انگشتانم، به جانم سرازیر شود…
در جایی که فقط صدای حادثهها و خاطرات ذهنیام به گوش برسد و فقط پرواز و گردشِ پرندهی خیال را در آسمان صاف ذهن بشود دید و تماشا کرد و روی بالهای نرمِ آن نشست و سفر کرد گاهی به میان خاطرات و گذشتهها و گاهی به آینده و حوادث نامعلوم و جنبههای پر رمز و رازش…
قلم بشود مونس و همدم انگشتانم، کلمهها همآواز شوند با حرفهای دلم و صفحهی کاغذ، گوشی که فقط به شنیدن عادت کرده است…
حرفهای دلم را بسپارم به کلمات، بنشانم بر دلِ کاغذ، بگذارم بمانند تا همیشه، که شاید روزی مرور دوبارهشان خاطرهانگیز باشد…
حرفهایی که پر از احساس است و نشان از دلتنگی دارد.
دیر زمانی ست که دلم لبریز از دلتنگی ست…
