* امروز دلم تنگ و گاهی گرفته‌ست! همه‌اش بهانه‌ی تو می‌گیرد دوباره…
تا کَی باید من دلتنگ لحظه‌های با تو بودن باشم؟! تا کَی باید سر و سامانی نداشته باشد این دلِ من؟!…
دیگر نمی‌دانم جواب دل را چه بگویم. تو بیا و بگو چه بگویم به این دل که تنگِ بودن توست؟ بگو چگونه آرام می‌شود این دل ناآرام من؟…
اصلا این چه حرفی‌ست؟!! بودنِ تو، خود، همه چیز است. قدم که بگذاری به زندگی‌ام و درِ دلت را که بگشایی به رویم؛ یعنی همه چیز، یعنی گل‌های باغ زندگی‌ام شکوفه داده‌اند و اندک اندک زندگی‌ام را شاد و معطر می‌کنند به عطر جان‌فزای خویش.
همه چبزِ دلم منتظر حضور توست. بیا…
بیا و سامانی ده به این دلی که از دوری یار، تاب و توانش رفته است. بیا و روح تازه‌ای ببخش به این دلِ بی‌تاب!

* شعر زیبایِ «همه می‌پرسند» از «فریدون مشیری» رو با صدای خودم به صورت یک پادکست درآورده‌ام که چون اولین کار من در زمینه‌ی ساخت پادکست هست احتمالاً جالب نشده. امیدوارم بعدها بتونم پادکست‌های بهتری رو تهیه کنم.

همه می‌پرسند

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.