دلم نوشتن می‌خواهد. نوشتنی طولانی…
باشم در جایی آرام و خالی از هیاهو و صداهای نابهنجار. مثلِ نشستن زیر سایه‌ی درختی که نسیم ملایمی برگ‌های درشتش را می‌تکاند آرام آرام یا نشستن بر لبِ رودخانه‌ی زلالی که پاهایم را در آب پاک و زلالش فرو برم و لذتِ حس کردنِ حرکتِ آب از لابه‌لای انگشتانم، به جانم سرازیر شود…
در جایی که فقط صدای حادثه‌ها و خاطرات ذهنی‌ام به گوش برسد و فقط پرواز و گردشِ پرنده‌ی خیال را در آسمان صاف ذهن بشود دید و تماشا کرد و روی بال‌های نرمِ آن نشست و سفر کرد گاهی به میان خاطرات و گذشته‌ها و گاهی به آینده و حوادث نامعلوم و جنبه‌های پر رمز و رازش…
قلم بشود مونس و همدم انگشتانم، کلمه‌ها هم‌آواز شوند با حرف‌های دلم و صفحه‌ی کاغذ، گوشی که فقط به شنیدن عادت کرده است…
حرف‌های دلم را بسپارم به کلمات، بنشانم بر دلِ کاغذ، بگذارم بمانند تا همیشه، که شاید روزی مرور دوباره‌شان خاطره‌انگیز باشد…
حرف‌هایی که پر از احساس است و نشان از دلتنگی دارد.
دیر زمانی ست که دلم لبریز از دلتنگی ست…

خدایا! به سوی تو آمده‌ام باز…
خدایا! دیگر نمی‌خواهم از یاد تو دور باشم. نمی‌خواهم غفلت و گاهی توجه به زرق و برق سرگرمی‌های زندگی، بین من و یاد تو فاصله بیندازد.
خدای من! نمی‌خواهم فقط در زمان‌هایی که مشکلات زندگی به من هجوم می‌آورند به درگاه تو روی آورم و در غیر آن، چندان به یاد تو نباشم. می‌خواهم چه در خوشی‌ها و چه در ناخوشی‌ها همواره به یاد تو باشم. اصلاً، خوشی و آرامش، با یاد تو معنا پیدا می‌کند و زندگی با یاد تو شیرین می‌شود.
خدایا! با ذکر و یادت همیشه دلم را آرام کن.
خدای من! یاری‌ام کن آن‌گونه زندگی کنم که تو می‌پسندی. یاری‌ام کن آن‌گونه زندگی کنم که هرگز از مرگ ترس و هراسی نداشته باشم.
خدایا! اگر گاهی به واسطه‌ی کارهای ناپسندم از تو دور شدم مرا در بی‌راهه‌ها رها مساز. بیا و دستم را بگیر و بر راه خویش قرارم بده.
پروردگار من! اگر گاهی به این زندگی زود‌گذر دنیا چسبیدم و مرگ را فراموش کردم، آن زندگی ابدی و جاوید را از یاد بردم. تو مرا بیدار کن. روا مدار آن زندگی ابدی‌ام را تباه سازم…
خدای مهربانم! این حال مناجات و توجه به سوی‌ت را هرگز از من نگیر. بگذار همیشه تو را زمزمه کنم. بگذار همیشه تو را بخوانم…

* امروز دلم تنگ و گاهی گرفته‌ست! همه‌اش بهانه‌ی تو می‌گیرد دوباره…
تا کَی باید من دلتنگ لحظه‌های با تو بودن باشم؟! تا کَی باید سر و سامانی نداشته باشد این دلِ من؟!…
دیگر نمی‌دانم جواب دل را چه بگویم. تو بیا و بگو چه بگویم به این دل که تنگِ بودن توست؟ بگو چگونه آرام می‌شود این دل ناآرام من؟…
اصلا این چه حرفی‌ست؟!! بودنِ تو، خود، همه چیز است. قدم که بگذاری به زندگی‌ام و درِ دلت را که بگشایی به رویم؛ یعنی همه چیز، یعنی گل‌های باغ زندگی‌ام شکوفه داده‌اند و اندک اندک زندگی‌ام را شاد و معطر می‌کنند به عطر جان‌فزای خویش.
همه چبزِ دلم منتظر حضور توست. بیا…
بیا و سامانی ده به این دلی که از دوری یار، تاب و توانش رفته است. بیا و روح تازه‌ای ببخش به این دلِ بی‌تاب!

* شعر زیبایِ «همه می‌پرسند» از «فریدون مشیری» رو با صدای خودم به صورت یک پادکست درآورده‌ام که چون اولین کار من در زمینه‌ی ساخت پادکست هست احتمالاً جالب نشده. امیدوارم بعدها بتونم پادکست‌های بهتری رو تهیه کنم.

همه می‌پرسند

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.