هوا بارانی‌ست. شیشه‌ی جلوی مینی‌بوس بجز قسمت دید راننده را قطرات باران فراگرفته است. جاده خیس و لغزنده است. از پشت این شیشه‌ی باران‌خورده به جاده خیره می‌شوم و این راهی که قرار است مسافران را به مقصدشان نزدیک کند…

با خود می‌گویم زندگی هم جاده‌ای است که به ناچار باید آن را پیمود. گاهی بارانِ حوادث آن را لیز و لغزنده می‌کند. وقتی خیس می‌شود جاده‌‌ی زندگی ، باید رفت ولی آهسته…

و من مدتی‌ست که آهسته می‌روم این جاده را…

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.