افکار شبانه
سپتامبر 17, 2009
*یک روز دیگر هم به پایان رسیده است و من قبل از شروع وبگردیهای شبانهام ، خواندنها و نوشتنها و حضور به هم رساندنها در دنیای مجازی، قدری به فکر و تأمل درباره دنیای حقیقیام میپردازم و امروزی که گذشت. فکر درباره عملکردم در این روز، صحبتها، همنشینیها و گفتگوهایم با دیگران، رفتارهای خوب و یا ناخوبی که از من سر زده است. تمامشان در ذهنم مرور میشود و در این ساعات شب که آرامش خاصی دارد درباره خودم به قضاوت مینشینم و در بعضی جهات عملکردم را زیر سؤال میبرم. اینکه مثلا در آن موقع نباید آن حرف را میزدم، یا آن حرفها را باید به گونه دیگری میگفتم، یا کاش فلان جا بیشتر خودم ( خود حقیقیام! ) میبودم و از این قبیل…
*این آهنگ بیکلام را خیلی دوست دارم. وقتی به آن گوش میدهم مرا یاد آن خاطرهها میاندازد. یاد آن غمها و بیقراریهایی که برایم شیرین بودند و من دوستشان میداشتم. غمهایی از جنس عشق و دوست داشتن… آن موقعها در آن ساعاتی که غم و اندوه فراوانی بر دلم مینشست، در خلوتهایم خیلی به این آهنگ گوش میدادم و آرامش مییافتم.
آه خدایا! امشب چرا اینقدر دلم گرفته است؟… چرا اینگونه دلم تنگ است؟… نمیدانم! ولی شنیدن این آهنگ و یادآوری گذشتهها هم بیتأثیر نبوده است…
