شب و تنهایی
جولای 24, 2009
نگاهی به ساعت میاندازم. میبینم که بیست دقیقه از 3 گذشته. به این فکر میکنم که این شبها همان شبهای تابستانی هست که پیش از این انتظارش را میکشیدم. شبهایی که باید حواسام را جمع کنم خوب و به سادگی از دستشان ندهم. شبهای آرامی که همیشه به این سادگی از راه نمیرسند . شبهایی پر از سکوت و حس تنهایی! و من این حس تنهایی در این سکوت شب را دوست دارم. دوست دارماش چون همچون آینهای است که خودم را در آن میبینم. آن ضعفها و ناتوانیهایم که باید در رفعشان بکوشم. آن خُلق و خوهایی که باید دستخوش تغییر شوند، آن قلبی که باید بزرگ شود و جایگاه عشق و محبت…
و من آرام آرام به انتهای شب سفر میکنم. آنجا که شب به پایان میرسد و صبح میدمد با همه روشنیاش و نوید زندگیای دوباره.
ستارهها را فراموش کردهایم!
جولای 20, 2009
یاد بچگیهام افتادم. اون زمان که هشت نه ساله یا نهایتا ده ساله بودم. اون سالها ما هنوز توی روستا زندگی میکردیم. تابستونا مردم روستا شبها رو بیشتر توی حیات خونه روی تخت میخوابیدن. تختهایی که تماما فلزی بودن و استفادههای مختلفی هم از اونها میشد مثلا یادمه وقتی ظرفهاشون رو میشستن میچیدنشون روی همین تختها تا خشک بشن… بعد از غروب یواش یواش رختخوابهامون رو برمیداشتیم میآوردیم روی تختها پهن میکردیم برای خواب. قدیمها توی روستا مردم شبها زود میخوابیدن.
من و برادرم همیشه دوست داشتیم بتونیم یه شبی رو روی تخت، با نگاه کردن به ستارهها تا صبح بیدار بمونیم و به اصطلاح شبزندهداری کنیم با ستارهها! همه میخوابیدن و ما سر جای خودمون مینشستیم و میخواستیم با نگاه کردن به آسمون و ستارههاش شب رو به صبح برسونیم. با اون تفکرهای کودکانه، حرکت ستارهها رو در طول شب توی آسمون دنبال میکردیم و اَشکالی رو که میشد با در نظر گرفتن چند ستاره کنار هم توی ذهن مجسم کرد رو آروم به همدیگه نشون میدادیم و لذت میبردیم از شب و ستارههاش. انگار ستارهها باهامون حرف میزدن… البته بعد از چند ساعت کم کم خواب میاومد به چشمهامون و بی اختیار خوابمون میبرد و هیچگاه هم موفق نمیشدیم تا صبح بیدار بمونیم
حالا دیگه زندگیها جوری شده که شبها از ستارهها خبری نیست! دیگه ما سراغ ستارهها رو از شب نمیگیریم. دیگه شبهای زیادی رو شاید تا صبح بیدار باشیم ولی حتی یک ستاره هم نمیبینیم…
