جبر زندگی!

می 30, 2009

به فکر فرو می‌روم… درباره زندگی، دنیای اطرافم و دنیایی که در آن زندگی می‌کنم. بعضی وقت‌ها حس می‌کنم که نمی‌توانم معنا و مفهوم زندگی را خوب بفهمم. یعنی گیج می‌شوم و در می‌مانم از درک شلوغی و پیچیدگی‌ی این زندگی. بیشتر از همه، فکر می‌کنم که این زندگی و دنیای اطراف‌مان، گاهی بد جوری ما را به بازی می‌گیرد، گاهی زمین‌مان می‌زند، گاهی بلندمان می‌کند…

زمانی هم می‌رسد که عاشق می‌شوی و وای به روزت، اگر که دنیا و گردش روزگارش بخواهد در این زمان هم تو را بازی دهد! آنجاست که راحت و بی‌آنکه آب از آب تکان بخورد اشک‌ات را در می‌آورد و تو در خود می‌سوزی و کاری هم نمی‌توانی بکنی و آخر هم به دلیل جبر همین زندگی مجبور هستی خاموش بمانی و فقط نظاره‌گر این دنیا و زندگانی‌اش باشی…. نه دادی نه فریادی نه شکایتی…

و چقدر سخت است که در نوشتن هم آسوده خاطر نباشی و نتوانی صاف و بی‌پرده شمه‌ای از آنچه را که در دلت نهفته و آن را سنگین کرده است به این صفحات سفید بسپاری، از ترس اینکه مبادا این صفحات هم رازدارت نباشند…!!

چون روزی به دنیا آمده‌ام پس روزی هم از دنیا خواهم رفت…

چون هستم پس روزی هم فرا خواهد رسید که دیگر نخواهم بود…

و اما من بین این بودن و نبودن چه کرده‌ام و چه خواهم کرد؟ و من گاهی می‌ترسم یعنی این ترس و هراس به جانم می‌افتد که مبادا بیراهه بروم و خودم خبر نداشته باشم. می‌ترسم از اینکه هدف‌هایی که در زندگی‌ام دنبال می‌کنم آن هدف‌هایی نباشد که در حقیقت باید به دنبال‌شان باشم.

در ذهنم مسیر زندگی‌ام را از کودکی تا به امروز مرور می‌کنم و اتفاقات خوش و ناخوشی که در آن بوده و هدف‌های ریز و درشت‌ام و تلاش‌هایم…

خدایا! دارم سعی می‌کنم که بگویم از گذشته‌هایم فاصله گرفته‌ام. گذشته‌هایی که شاید به تو نزدیک‌تر بودم و با تو انسی داشتم و خود نمی‌دانستم و اکنون می‌فهمم. می‌خواهم بگویم از تو دور شده‌ام و این را می‌دانم و تو گاهی با نشانه‌هایی به من یادآوری می‌کنی.

خدایا! می‌خواهم بگویم مرا به حال خودم رها مکن…