نبودنِ تو…

نوامبر 27, 2010

ﻧﺒﻮﺩﻥِ ﺗﻮ ﯾﻌﻨﯽ ﺗﻮﯼ ﻫﻤﻪﯼ ﻟﺤﻈﻪﻫﺎﯾﻢ ﻓﻘﺪﺍﻧﯽ ﻫﺴﺖ. ﮐﺎﺳﺘﯽای هست. ﺟﺎﯼ ﺧﺎﻟﯽای ﭘﯿﺪﺍﺳﺖ…
ﻫﯿﭻ ﻟﺤﻈﻪﯼ ﺷﺎﺩ ﻭ ﺧﻮﺷﯽ، ﺩﺭ ﻧﺒﻮﺩِ ﺗﻮ، ﺷﯿﺮﯾﻨﯽِ ﺧﺎﻟﺼﯽ ﺑﻪ ﮐﺎﻡ ﻣﻦ ﻧﻤﯽﺭﯾﺰﺩ. ﺷﯿﺮﯾﻨﯽﺍﺵ ﺑﺎ ﺭﮔﻪﺍﯼ ﺍﺯ ﺗﻠﺨﯽِ ﻧﺒﻮﺩِ ﺗﻮ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺍﺳﺖ. ﻫﯿﭻ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺭﻓﺘﻨﯽ، ﮔﺮﺩﺷﯽ، ﺗﻔﺮﯾﺤﯽ، ﺑﯽ ﺣﻀﻮﺭ ﺗﻮ، ﻟﺬﺗﯽ ﺩﻟﭽﺴﺐ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻧﻤﯽﺩﻫﺪ.
ﺗﻮﯼ ﻫﻤﻪی ﮐﺎﺭﻫﺎﯾﻢ ﮔﻮﯾﺎ ﯾﮏ ﺳﺴﺘﯽﺍﯼ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﺩ. ﯾﮏ ﺑﻪ ﺗﺎﺧﯿﺮ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻨﯽ، ﯾﮏ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻧﺪﺍﺩﻧﯽ ﺣﺘﯽ! ﻧﺒﻮﺩﻥِ ﺗﻮ، ﺩﻟﯿﻞ ﻫﻤﻪﯼ ﺁﻧﻬﺎﺳﺖ.
ﻧﺒﻮﺩﻥ ﺗﻮ ﺗﻤﺎﻡ ﻟﺤﻈﻪ ﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﭘﺮ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ… ﻣﯿﺪﺍﻧﯽ ﯾﻌﻨﯽ ﭼﻪ؟! ﺩﯾﺪﻩ ﺍﯼ ﺳﯿﻞ ﺑﯿﺎﯾﺪ، ﺳﯿﻞ ﻋﻈﯿﻢ؟! …ﻣﯽﺁﯾﺪ ﻭ ﻣﯽﺁﯾﺪ. ﮐﻢ ﮐﻢ ﻣﯽﺑﯿﻨﯽ ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﺭﺍ ﻓﺮﺍ ﻣﯽﮔﯿﺮﺩ. ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺧﻮﺩﺵ ﻏﺮﻕ ﻣﯽﮐﻨﺪ. ﯾﮏ ﻭﻗﺖ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺕ ﻣﯽﺁﯾﯽ ﻣﯽﺑﯿﻨﯽ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﻏﻮﻃﻪﻭﺭ ﺷﺪﻩ. ﺣﺘﯽ ﺳﻨﮕﯿﻦﺗﺮﯾﻦ ﭼﯿزﻫﺎ … ﻏﻢِ ﻧﺒﻮﺩﻥِ ﺗﻮ ﻫﻢ ﻓﺮﺍﮔﯿﺮﯼﺍﺵ ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺷﺪﺕ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺷﺎﯾﺪ ﺑﯿﺸﺘﺮ.. ﺣﺘﯽ ﺑﻪ ﺳﻨﮕﯿﻦﺗﺮﯾﻦ ﭼﯿﺰﻫﺎ ﻫﻢ ﺭﺣﻢ ﻧﻤﯽﮐﻨﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺷﺎﺩﯼﻫﺎﯾﺖ ﻭ ﻟﺤﻈﻪﻫﺎﯼ ﺑﻪ ﻇﺎﻫﺮ ﺷﯿﺮﯾﻦِ ﺯﻧﺪﮔﯽﺍﺕ. ﻫﻤﻪ ﺭﺍ ﺭﻧﮓ ﻭ ﺑﻮﯼ ﻏﻢ ﺑﻬﺸﺎﻥ ﻣﯽﺯﻧﺪ…
ﺑﺎﯾﺪ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﯽ ﺗﺎ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺭﻧﮓ ﻭ ﺑﻮﯼ ﻋﺎﺩﯼﺍﺵ ﺭﺍ ﺑﮕﯿﺮﺩ. ﺑﺎ ﺑﻮﺩﻥ ﺗﻮﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﯽﺷﻮﺩ ﺭﻭﯼ ﺷﯿﺮﯾﻨﯽِ ﺑﻪ ﮐﺎﻡ ﻧﺸﺴﺘﻨﯽِ ﻟﺤﻈﻪﻫﺎﯼ ﺷﺎﺩ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺣﺴﺎﺏ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺩﻝ ﺧﻮﺵ ﻧﻤﻮﺩ …

در لحظه لحظه‌هایم بودنت را به انتظار نشسته‌ام..

ﻣﺴﯿﺮ ﺁﻣﺪﻥ ﻭ ﺭﻓﺘﻦ ﺭا ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﻋﻮﺽ ﮐﺮﺩ. ﺗﻐﯿﯿﺮ ﺑﺪﻫﯽ ﻣﺴﯿرﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ. ﺑﺎﯾﺪ ﺍﺯ ﻣﺴﯿﺮﯼ ﮐﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺑﻪ ﻣﺤﻞ ﮐﺎﺭ، ﺟﻤﻊ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ، ﺑﺎﺯﺍﺭ، ﺍﯾﻨﺠﺎ ﻭ ﺁﻧﺠﺎ ﻣﯿﺮﻭﯼ، ﺩﯾﮕﺮ ﻧﺮﻭﯼ. ﻣﺴﯿﺮ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺭﺍ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﮐﻨﯽ ﺣﺘﯽ ﺍﮔﺮ ﻃﻮﻻﻧﯽﺗﺮ ﺑﺎﺷﺪ! ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﭘﯿﺎﺩﻩﺭﻭﯼ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﺍﺯ ﻫﺮ ﻭﺳﯿﻠﻪﯼ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺗﺮﺟﯿﺢ ﺩﻫﯽ ﺗﺎ ﺑﺘﻮﺍﻧﯽ ﺁﺭﺍﻡ ﻭ ﺁﺳﻮﺩﻩ ﺩﻭﺭ ﻭ ﺑﺮﺕ ﺭﺍ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻨﯽ، ﻧﮕﺎﻫﯽ نو. ﺍﺯ ﻣﯿﺎﻥ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻫﻤﯿﻦ ﭘﺎﺭﮎﻫﺎ ﺁﺭﺍﻡ ﻭ ﻗﺪﻡﺯﻧﺎﻥ ﺭﺩ ﺷﻮﯼ ﮔﺎﻫﯽ ﻫﻢ ﭼﻨﺪ ﺩﻗﯿﻘﻪﺍﯼ ﺑﻨﺸﯿﻨﯽ ﺑﺮ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻧﯿﻤﮑﺖﻫﺎﯼ ﭼﻮﺑﯽﺍﺵ ﻭ ﻧﻔﺴﯽ ﻋﻤﯿﻖ ﺑﮑﺸﯽ. ﺑﺎﯾﺪ ﮔﺎﻫﯽ ﺑﮕﺬﺍﺭﯼ، ﻋﺎﺩﺕ، ﺷﮑﺴﺘﻪ ﺷﻮﺩ…
ﻋﺎﺩﺕ ﻣﺎﻧﻊ ﺑﺰﺭﮔﯽﺳﺖ ﺑﺮ ﻣﺴﯿﺮ ﺗﺠﺮﺑﻪﻫﺎﯼ ﺟﺎﻟﺒﯽ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻪ ﺷﺎﯾﺪ بتوانند ﻣﺴﯿﺮ ﻧﺎﻫﻤﻮﺍﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﺍ ﻫﻤﻮﺍﺭ ﮐﻨﻨﺪ.
ﻣﯽ ﺷﻮﺩ، ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﯽ ﮔﺎﻫﯽ ﺭﻭﺣﯿﻪﺍﺕ ﻭ ﺣﺲ ﻭ ﺣﺎﻝ ﺯﻧﺪﮔﯽﺍﺕ ﺭﺍ ﻋﻮﺽ ﮐﻨﯽ ﺑﺎ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﺩﺍﺩﻥ ﺑﻌﻀﯽ ﺭﻭﯾﻪﻫﺎ ﻭ ﺷﮑﺴﺘﻦ ﺑﻌﻀﯽ ﻋﺎﺩﺕ ﻫﺎ.
ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺟﺬﺍﺏ ﮐﺮﺩﻥ ﻭ ﺧﻮﺵﺁﯾﻨﺪ ﮐﺮﺩﻥ ﺑﺨﺶﻫﺎﯾﯽ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﮔﯽات ﺑﺎﯾﺪ ﺭﻭﺵﻫﺎ ﻭ ﺳﺒﮏﻫﺎﯼ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺭﺍ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﮐﻨﯽ. ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺘﻮﺍﻧﯽ ﻧﮕﺎﻫﺖ ﺭﺍ ﻋﻮﺽ ﮐﻨﯽ، ﺩﯾﺪﮔﺎﻫﺖ ﺭﺍ ﻫﻢ. ﺍﺧﻼﻗﺖ ﺭﺍ. ﻧﺤﻮﻩ ﺑﻮﺩﻧﺖ ﺑﺎ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺭﺍ. ﺷﯿﻮﻩ ﻣﻌﺎﺷﺮﺗﺖ ﺭﺍ. ﺳﮑﻮﺗﺖ ﻭ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺯﺩﻧﺖ ﺭﺍ ﺣﺘﯽ!
ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﭼﻬﺎﺭﭼﻮﺏ ﻫﺎﯾﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺷﺎﯾﺪ ﺣﺘﯽ ﻧﺎﺧﻮﺩﺁﮔﺎﻩ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩﺕ ﺩﺭﺳﺖ ﮐﺮﺩﻩﺍﯼ ﮐﻨﺎﺭ ﺑﺰﻧﯽ. ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺘﻮﺍﻧﯽ ﺩﺭ ﺑﻌﻀﯽ ﻣﻮﺍﻗﻊ ﻭ ﻣﻮﻗﻌﯿﺖﻫﺎ ﺑﯽﺧﯿﺎﻝِ ﻧﮕﺎﻩﻫﺎﯼ ﺍﯾﻦ ﻭ ﺁﻥ ﺑﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽﺍﺕ ﺷﻮﯼ.
ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩﺕ ﺟﻮﺭ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺗﻌﺒﯿﺮ ﮐﻨﯽ…

ﺧﺪﺍ ﺭﺍ شاکر و سپاسگزارم ﮐﻪ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺗﻮﻓﯿﻖ ﺩﺍﺩ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻣﺎﻩ مبارک رمضان ﻣﺪﺗﯽ ﺭﻭ ﻣﯿﻬﻤﺎﻥ ﮐﺮﻡ ﻭ ﻣﻬﺮ ﻭ ﻟﻄﻒ ﺍﻣﺎﻡ ﺭﺿﺎ ﺑﺎﺷﻢ ﻭ ﺩﻟﻢ ﺩﺭ ﺳﺎﯾﻪ ﺍﯾﻨﻬﻤﻪ ﻣﻬﺮﺑﻮﻧﯽ ﺍﻣﺎﻡ ﺭﺿﺎ ﺁﺭﻭﻡ ﻭ ﻗﺮﺍﺭﯼ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﻨﻪ.
این سفر خیلی به دلم نشست. خیلی خاطره‌انگیز بود برام. به فضای حرم و بارگاه امام رضا، آدم که وارد میشه آرامش خاصی سراسر وجودش رو می‌گیره. چطور یه کودک وقتی بیقراره، مادر آغوشش رو باز می‌کنه، کودک، خودش رو می‌اندازه توی آغوش مادرش و آروم می‌گیره؟! حرم امام رضا هم یه آغوش خیلی مهربونه. یه پناهگاه مطمئن…
ﯾﻪ ﺷﺐ ﮐﻪ ﺗﻮﯼ ﺻﺤﻦ ﺟﺎﻣﻊ ﺭﺿﻮﯼ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ و داشتم ﺍﺯ ﺍﻭﻥ ﺣﺎﻝ ﻭ ﻫﻮﺍﯼ ﺑﺎﺻﻔﺎﯼ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻧﻤﺎﺯ ﻣﻐﺮﺏ ﻭ ﻋﺸﺎﯼ ﺻﺤﻦ ﺟﺎﻣﻊ ﻟﺬﺕ ﻣﯽ ﺑﺮﺩﻡ ﺑﺎ ﺻﺪﺍﯼ ﯾﻪ ﻧﻔﺮ ﮐﻪ ﻫﻤﺮﺩﯾﻒ ﻭ ﺩﺭ ﺩﻭ ﻣﺘﺮﯼ ﻣﻦ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻣﺘﻮﺟﻬﺶ ﺷﺪﻡ. ﭘﯿﺮﻣﺮﺩﯼ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺳﺮ ﻭ ﻟﺒﺎﺳﺶ ﻣﻌﻠﻮﻡ ﻣﯿﺸﺪ ﮐﻪ ﺍﻫﻞ ﺭﻭﺳﺘﺎﺳﺖ. از اون پیرمردهایی که از صحبت کردنشون پیداست دل صاف و پاکی دارن و آدم دلش می‌خواد باهاشون هم‌صحبت بشه. ﺍﺯﻡ ﭼﻨﺪ ﺗﺎ ﺳﻮﺍﻝ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﻣﻨﻢ ﺟﻮﺍﺑﺶ ﺭﻭ ﺩﺍﺩﻡ. بعد از چند تا سؤال و جواب، ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ ﺣﺎﺟﯽ ﺷﻤﺎ ﭼﺠﻮﺭﯼ ﺷﺪ ﮐﻪ ﺍﻭﻣﺪﯾﺪ حرم امام رضا. ﺩﯾﺪﻡ ﺍﺷﮏ ﺗﻮ ﭼﺸﻤﺎﺵ ﺟﻤﻊ ﺷﺪ. ﮔﻔﺖ ﻣﻦ کارم ﭼﻮﭘﻮنی ﻫﺴت. ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﺎ ﭼﺸﻤﺎﻧﯽ ﺍﺷﮑﺒﺎﺭ ﺍﺯ ﺍﻣﺎﻡ ﺭﺿﺎ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﮐﻪ ﻣﻨﻮ ﺑﯿﺎﺭﻩ ﺣﺮﻣﺶ… ﺑﻌﺪ ﺩﺳﺘﺶ ﺭﻭ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﺭﻭﯼ ﭼﺸﻤﺎﺵ. ﺩﯾﺪﻡ ﺁﺭﻭﻡ ﻭ ﺑﯽ ﺻﺪﺍ ﺩﺍﺭﻩ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯿﮑﻨﻪ…
ﺩﻟﻢ ﺷﮑﺴﺖ… ﮔﻔﺘﻢ ﺍﻣﺎﻡ ﺭﺿﺎ ﻗﺮﺑﺎﻥ ﺗﻮ ﺷﻮﻡ ﮐﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﺭﺋﻭﻓﯽ. ﭼﻘﺪﺭ ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻣﺸﺘﺎﻕ ﺯﯾﺎﺭﺗﺖ ﻫﺴﺘﻦ ﺗﻮﺟﻪ ﺩﺍﺭﯼ.  ﭼﻘﺪﺭ ﻫﻮﺍﯼ ﺯﺍئرات ﺭﻭ ﺩﺍﺭﯼ..
ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪﻡ ﻭ ﮐﻨﺎﺭﺵ ﻧﺸﺴﺘﻢ. ﺻﺤﺒﺖ ﮐﺮﺩﻥ ﺑﺎ ﺍﻭ ﺑﺮﺍﻡ ﺷﯿﺮﯾﻦ ﺑﻮﺩ. ﺑﺎ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﭼﻨﺪ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﺍﯼ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﺣﺮﻑ ﺯﺩﻡ ﺑﻌﺪﺵ ﺑﺎ ﺍﻟﺘﻤﺎﺱ ﺩﻋﺎ ﺍﺯﺵ ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻈﯽ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﺭﻓﺘﻢ ﻃﺮﻑ ﺧﻮﻧﻪ. ﺑﯿﻦ ﺭﺍﻩ، ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺑﻐﺾ ﺗﻮﯼ ﮔﻠﻮﻡ ﺑﻮﺩ ﺗﻮﯼ ﺩﻟﻢ ﺑﺎ ﺍﻣﺎﻡ ﺭﺿﺎ ﺣﺮﻑ ﻣﯿﺰﺩﻡ. ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﺑﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﺍﻣﺎﻡ ﺭﺿﺎ ﺑﻪ ﺯﺍئراش ﺍﯾﻨﻘﺪﺭ ﻟﻄﻒ ﺩﺍﺭﻩ ﻭ ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ ﺍﻭﻧﺎ ﺭﻭ ﺩﻟﺸﮑﺴﺘﻪ ﻭ ﻏﻤﮕﯿﻦ ﺭﻫﺎ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﻪ.

دلم نوشتن می‌خواهد. نوشتنی طولانی…
باشم در جایی آرام و خالی از هیاهو و صداهای نابهنجار. مثلِ نشستن زیر سایه‌ی درختی که نسیم ملایمی برگ‌های درشتش را می‌تکاند آرام آرام یا نشستن بر لبِ رودخانه‌ی زلالی که پاهایم را در آب پاک و زلالش فرو برم و لذتِ حس کردنِ حرکتِ آب از لابه‌لای انگشتانم، به جانم سرازیر شود…
در جایی که فقط صدای حادثه‌ها و خاطرات ذهنی‌ام به گوش برسد و فقط پرواز و گردشِ پرنده‌ی خیال را در آسمان صاف ذهن بشود دید و تماشا کرد و روی بال‌های نرمِ آن نشست و سفر کرد گاهی به میان خاطرات و گذشته‌ها و گاهی به آینده و حوادث نامعلوم و جنبه‌های پر رمز و رازش…
قلم بشود مونس و همدم انگشتانم، کلمه‌ها هم‌آواز شوند با حرف‌های دلم و صفحه‌ی کاغذ، گوشی که فقط به شنیدن عادت کرده است…
حرف‌های دلم را بسپارم به کلمات، بنشانم بر دلِ کاغذ، بگذارم بمانند تا همیشه، که شاید روزی مرور دوباره‌شان خاطره‌انگیز باشد…
حرف‌هایی که پر از احساس است و نشان از دلتنگی دارد.
دیر زمانی ست که دلم لبریز از دلتنگی ست…

خدایا! به سوی تو آمده‌ام باز…
خدایا! دیگر نمی‌خواهم از یاد تو دور باشم. نمی‌خواهم غفلت و گاهی توجه به زرق و برق سرگرمی‌های زندگی، بین من و یاد تو فاصله بیندازد.
خدای من! نمی‌خواهم فقط در زمان‌هایی که مشکلات زندگی به من هجوم می‌آورند به درگاه تو روی آورم و در غیر آن، چندان به یاد تو نباشم. می‌خواهم چه در خوشی‌ها و چه در ناخوشی‌ها همواره به یاد تو باشم. اصلاً، خوشی و آرامش، با یاد تو معنا پیدا می‌کند و زندگی با یاد تو شیرین می‌شود.
خدایا! با ذکر و یادت همیشه دلم را آرام کن.
خدای من! یاری‌ام کن آن‌گونه زندگی کنم که تو می‌پسندی. یاری‌ام کن آن‌گونه زندگی کنم که هرگز از مرگ ترس و هراسی نداشته باشم.
خدایا! اگر گاهی به واسطه‌ی کارهای ناپسندم از تو دور شدم مرا در بی‌راهه‌ها رها مساز. بیا و دستم را بگیر و بر راه خویش قرارم بده.
پروردگار من! اگر گاهی به این زندگی زود‌گذر دنیا چسبیدم و مرگ را فراموش کردم، آن زندگی ابدی و جاوید را از یاد بردم. تو مرا بیدار کن. روا مدار آن زندگی ابدی‌ام را تباه سازم…
خدای مهربانم! این حال مناجات و توجه به سوی‌ت را هرگز از من نگیر. بگذار همیشه تو را زمزمه کنم. بگذار همیشه تو را بخوانم…

* امروز دلم تنگ و گاهی گرفته‌ست! همه‌اش بهانه‌ی تو می‌گیرد دوباره…
تا کَی باید من دلتنگ لحظه‌های با تو بودن باشم؟! تا کَی باید سر و سامانی نداشته باشد این دلِ من؟!…
دیگر نمی‌دانم جواب دل را چه بگویم. تو بیا و بگو چه بگویم به این دل که تنگِ بودن توست؟ بگو چگونه آرام می‌شود این دل ناآرام من؟…
اصلا این چه حرفی‌ست؟!! بودنِ تو، خود، همه چیز است. قدم که بگذاری به زندگی‌ام و درِ دلت را که بگشایی به رویم؛ یعنی همه چیز، یعنی گل‌های باغ زندگی‌ام شکوفه داده‌اند و اندک اندک زندگی‌ام را شاد و معطر می‌کنند به عطر جان‌فزای خویش.
همه چبزِ دلم منتظر حضور توست. بیا…
بیا و سامانی ده به این دلی که از دوری یار، تاب و توانش رفته است. بیا و روح تازه‌ای ببخش به این دلِ بی‌تاب!

* شعر زیبایِ “همه می‌پرسند” از “فریدون مشیری” رو با صدای خودم به صورت یک پادکست درآورده‌ام که چون اولین کار من در زمینه‌ی ساخت پادکست هست احتمالاً جالب نشده. امیدوارم بعدها بتونم پادکست‌های بهتری رو تهیه کنم.

همه می‌پرسند

هوا بارانی‌ست. شیشه‌ی جلوی مینی‌بوس بجز قسمت دید راننده را قطرات باران فراگرفته است. جاده خیس و لغزنده است. از پشت این شیشه‌ی باران‌خورده به جاده خیره می‌شوم و این راهی که قرار است مسافران را به مقصدشان نزدیک کند…

با خود می‌گویم زندگی هم جاده‌ای است که به ناچار باید آن را پیمود. گاهی بارانِ حوادث آن را لیز و لغزنده می‌کند. وقتی خیس می‌شود جاده‌‌ی زندگی ، باید رفت ولی آهسته…

و من مدتی‌ست که آهسته می‌روم این جاده را…

*در طول هفته‌ی گذشته و کمی قبل از اون یه اتفاقاتی برام پیش اومد که باعث شد بفهمم ضعیف‌تر از اون حدی هستم که فکر می‌کردم. یعنی خودم رو بیشتر شناختم! شایدم خدا می‌خواست  این چیزا رو بهم نشون بده تا هم منو بیشتر به سمت خودش هدایت کنه که مدتها بود داشتم ناخودآگاه ازش فاصله می‌گرفتم و هم بهم بفهمونه که آدم به  نسبتی که فاصله‌اش از خدا زیادتر می‌شه و ارتباطش کمتر، آن احساس خوب و امید دهنده به زندگی هم که در نتیجه‌ی همون ارتباط در درون آدم شکل می‌گیره، کم‌رنگ می‌شه.  احساسی که آدم توی همه‌ی جنبه‌های زندگی بهش احتیاج داره و مثل یک پشتوانه‌ست.

*امروز که از مدرسه برمی‌گشتم خونه، درحالی که توی ماشین نشسته بودم و از شیشه‌ی بغلی بیرون رو نگاه می‌کردم و هوا هم ابری بود، بارون هم نم نم می‌بارید داشتم به اوضاع و احوال خودم فکر می‌کردم. مرور می‌کردم یکی دو سال گذشته تا به حال رو …
به عشق فکر می‌کردم و آغاز یک زندگی مشترک و این که دیگه خسته‌ام ازتنهایی. دلم می‌خواد وارد یه مرحله‌ی تازه‌ای از زندگی بشم و نفس کشیدن تو هوای یه زندگی تازه رو تجربه کنم… آخه این چه افکار و وسواسی مسخره‌ایه که دامنگیر من شده؟‌ این‌که همش فکر می‌کنم باید بیشتر در این رابطه فکر کنم، چند کتاب دیگه  در این رابطه بخونم و از این جور فکرهایی که دست و پای آدم رو برای اقدام کردن می‌بنده و آدم رو دچار وسواسی می‌کنه…

من آن جاده‌ی تنهایی‌ای را دوست دارم که ختم شود به تو.
یعنی پایانش تو باشی. انتهایش تو پیدا شوی…
“تو”یی که گاهی و شاید بیش‌تر از گاهی، فکر و خیال مرا سخت به خود مشغول می‌داری و به خلوت لحظه‌های تنهایی من راه می‌یابی.
“تو”یی که به زیبایی می‌توانی پایان‌گرِ تنهایی من ‌شوی اگر آن‌گونه که در فکر و خیال من هستی، ظهور یابی.
و من این تنهایی که پایانش “تو” هستی را بس دوست دارم…

آدم توی مجلس امام حسین (ع) که می‌رود دلش جلا پیدا می‌کند. پرده‌های ظلمت، تاریکی، غفلت، کنار می‌رود. امید و آرزوها در قلب و جان انسان زنده می‌شوند. امید به خوب شدن، بهتر شدن، نزدیک شدن ، انس گرفتن…

دلم می‌گیرد، بغض گلویم را می‌فشارد، اشک می‌ریزم و به آرامی نامش را صدا می‌زنم. ای کشتی نجات! آیا مایه‌ی نجات من می‌شوی؟ آیا می‌شود مرا دوباره مثل گذشته‌ها برسانی به سرزمین خوبی‌ها، به نور، به معنویت، به سرزمین هدایت؟ دلم شکسته. دیگر مدت‌هاست که خودم را دور می‌بینم از زندگی‌ای که باید آنگونه باشد، راهی که باید در آن طیِ طریق کرد ولی من از آن جدا شده‌ام. عمری که باید آنگونه سپری شود ولی من به گونه‌ی دیگری دارم آن را به سر می‌برم. مولای من! من گمشده‌ام. ناامیدم دیگر از خودم. به تو می‌سپارم وجودم را، قلب و روحم را. یک قلب شکسته، یک روح فرسوده…

مولا جانم! آمده‌ام پیشِ تو که کجی‌ها، ناراستی‌ها و شکستگی‌های وجودم را برطرف کنی و مرا به ساحل اَمن ایمان و تقوا برسانی.

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.