*در طول هفته‌ی گذشته و کمی قبل از اون یه اتفاقاتی برام پیش اومد که باعث شد بفهمم ضعیف‌تر از اون حدی هستم که فکر می‌کردم. یعنی خودم رو بیشتر شناختم! شایدم خدا می‌خواست  این چیزا رو بهم نشون بده تا هم منو بیشتر به سمت خودش هدایت کنه که مدتها بود داشتم ناخودآگاه ازش فاصله می‌گرفتم و هم بهم بفهمونه که آدم به  نسبتی که فاصله‌اش از خدا زیادتر می‌شه و ارتباطش کمتر، آن احساس خوب و امید دهنده به زندگی هم که در نتیجه‌ی همون ارتباط در درون آدم شکل می‌گیره، کم‌رنگ می‌شه.  احساسی که آدم توی همه‌ی جنبه‌های زندگی بهش احتیاج داره و مثل یک پشتوانه‌ست.

*امروز که از مدرسه برمی‌گشتم خونه، درحالی که توی ماشین نشسته بودم و از شیشه‌ی بغلی بیرون رو نگاه می‌کردم و هوا هم ابری بود، بارون هم نم نم می‌بارید داشتم به اوضاع و احوال خودم فکر می‌کردم. مرور می‌کردم یکی دو سال گذشته تا به حال رو …
به عشق فکر می‌کردم و آغاز یک زندگی مشترک و این که دیگه خسته‌ام ازتنهایی. دلم می‌خواد وارد یه مرحله‌ی تازه‌ای از زندگی بشم و نفس کشیدن تو هوای یه زندگی تازه رو تجربه کنم… آخه این چه افکار و وسواسی مسخره‌ایه که دامنگیر من شده؟‌ این‌که همش فکر می‌کنم باید بیشتر در این رابطه فکر کنم، چند کتاب دیگه  در این رابطه بخونم و از این جور فکرهایی که دست و پای آدم رو برای اقدام کردن می‌بنده و آدم رو دچار وسواسی می‌کنه…

من آن جاده‌ی تنهایی‌ای را دوست دارم که ختم شود به تو.
یعنی پایانش تو باشی. انتهایش تو پیدا شوی…
“تو”یی که گاهی و شاید بیش‌تر از گاهی، فکر و خیال مرا سخت به خود مشغول می‌داری و به خلوت لحظه‌های تنهایی من راه می‌یابی.
“تو”یی که به زیبایی می‌توانی پایان‌گرِ تنهایی من ‌شوی اگر آن‌گونه که در فکر و خیال من هستی، ظهور یابی.
و من این تنهایی که پایانش “تو” هستی را بس دوست دارم…

آدم توی مجلس امام حسین (ع) که می‌رود دلش جلا پیدا می‌کند. پرده‌های ظلمت، تاریکی، غفلت، کنار می‌رود. امید و آرزوها در قلب و جان انسان زنده می‌شوند. امید به خوب شدن، بهتر شدن، نزدیک شدن ، انس گرفتن…

دلم می‌گیرد، بغض گلویم را می‌فشارد، اشک می‌ریزم و به آرامی نامش را صدا می‌زنم. ای کشتی نجات! آیا مایه‌ی نجات من می‌شوی؟ آیا می‌شود مرا دوباره مثل گذشته‌ها برسانی به سرزمین خوبی‌ها، به نور، به معنویت، به سرزمین هدایت؟ دلم شکسته. دیگر مدت‌هاست که خودم را دور می‌بینم از زندگی‌ای که باید آنگونه باشد، راهی که باید در آن طیِ طریق کرد ولی من از آن جدا شده‌ام. عمری که باید آنگونه سپری شود ولی من به گونه‌ی دیگری دارم آن را به سر می‌برم. مولای من! من گمشده‌ام. ناامیدم دیگر از خودم. به تو می‌سپارم وجودم را، قلب و روحم را. یک قلب شکسته، یک روح فرسوده…

مولا جانم! آمده‌ام پیشِ تو که کجی‌ها، ناراستی‌ها و شکستگی‌های وجودم را برطرف کنی و مرا به ساحل اَمن ایمان و تقوا برسانی.

خسته ام…

نوامبر 24, 2009

بین همه هفته‌ها و روزهای زندگی، هفته‌ها و روزهایی می‌رسند که آدم خودش را خسته، درمانده و ضعیف می‌بیند در مقابل مشکل یا مشکلاتی. در گرفتن یک تصمیم مهم و حیاتی، در انتخاب یک راه… هر چه هم که فکر می‌کند فکرش به جایی نمی‌رسد. از فکر کردن هم دیگر خسته می‌شود.

توی یک همچین شرایطی، آدم بیشتر از هر چیز و هر کس، خدا را احساس می‌کند. ناخودآگاه به سوی‌اش کشیده می‌شود و او را می‌خواند. همان که در بن‌بست‌ها و در شرایط سخت زندگی دست انسان را می‌گیرد و راهنمایی‌اش می‌کند.

خدایا! من دیگر خسته‌ام. دلم گرفته… خودت می‌دانی و این درماندگیِ من! دیگر خودت می‌دانی و آن نگاه‌های مهربانانه‌ات به بنده‌ای که کوله‌باری از خستگی را دارد به دوش می‌کشد!…

در زندگی ما آدم‌ها خواه ناخواه موقعیت‌هایی پیش می‌آید که با یک مسأله یا موضوع خیلی مهم روبرو می‌شویم که تأثیر بسیار زیادی در سرنوشت و آینده ما دارد و شاید اصلا” می‌تواند زندگی ما را متحول کند. در چنین مواقعی، توانایی و قدرت تصمیم‌گیری فرد و آمادگی او برای اتخاذ یک تصمیم درست و منطقی بسیار حائز اهمیت است و این در واقع همان چیزی است که افراد موفق را از دیگران متمایز می‌سازد.

خصوصیت بارز اینچنین مسائلی این است که وقتی با آنها روبرو می‌شوی دیگر گریزی از آنها نیست و باید هر طور که شده تصمیمت را بگیری! اینجاست که اگر آن خصوصیاتی که گفتم در حد قابل قبولی در تو نباشد بسیار آشفته می‌شوی و تمام فکر و خیالت متوجه آن مسأله می‌شود. همه‌اش از این ترس داری که مبادا تصمیمی بگیری که بعدها پشیمان شوی و یک عمر خودت را سرزنش کنی. آخر سر هم شاید موفق به گرفتن آن تصمیم سازنده نشوی. شاید اشتباه کنی…

خدایا! کمکم کن.

بر بام دل

نوامبر 8, 2009

ای خوب من! بر بام دلم ایستاده‌ام به انتظار آمدنت و از بلندای دلم به گذرگاه‌ها خیره می‌شوم. تا شاید پیش از رسیدنت، از حضورت آگاه گردم…

کاش وقتی بیایی که این خانه دل هم به زیباییِ تمام آماده‌ی حضور سبز تو باشد. و همه چیزِ آن سر جای خودش باشد! هیییی… راستش را بخواهی الان همه چیز در جای خودش نیست! این خانه بعضی چیزها را کم دارد. مواردی هم هست که اصلا” نباید باشند و جایشان را باید عوض کرد با آن چیزهای دیگر…

ولی خوب! این را هم باید به تو بگویم که دیر آمدنت هم زیان آور است شاید بیشتر از زود آمدنت!

رونوشت به خود!

اکتبر 11, 2009

تو دیگر چه بخواهی بپذیری چه نخواهی، آدم افسرده‌ای شده‌ای. فردی آرام، ساکت و بی آزار! کسی که دیگر کمتر بهانه‌ای برای خندیدن و شاد بودن می‌یابد. کسی که گاهی اوقات، سخت در خود فرو می‌رود و بی‌توجه به اطرافش غرق افکار و رؤیاهای خود می‌شود.

تو دیگر با بقیه فرق داری…

تو دیگر خیلی آرام به نظر می‌آیی. آرام، آهسته و کم حرف می‌زنی. اما این آرام بودن نه از آرامش درون است بلکه غمی که مدت‌هاست درونت لانه کرده و تو هم سرانجام با آن خو گرفته‌ای، تو را این‌گونه آرام می‌نمایاند. غمی کهنه، غمی که از عشق سرچشمه می‌گیرد. عشقی که تو را ویران ساخت و البته از نو ساخت…

تو دیگر با بقیه فرق داری…

افکار شبانه

سپتامبر 17, 2009

*یک روز دیگر هم به پایان رسیده است و من قبل از شروع وبگردی‌های شبانه‌ام ، خواندن‌ها و نوشتن‌ها و حضور به هم رساندن‌ها در دنیای مجازی، قدری به فکر و تأمل درباره دنیای حقیقی‌ام می‌پردازم و امروزی که گذشت. فکر درباره عملکردم در این روز، صحبت‌ها، همنشینی‌ها و گفتگوهایم با دیگران، رفتارهای خوب و یا ناخوبی که از من سر زده است. تمام‌شان در ذهنم مرور می‌شود و در این ساعات شب که آرامش خاصی دارد درباره خودم به قضاوت می‌نشینم و در بعضی جهات عملکردم را زیر سؤال می‌برم. این‌که مثلا در آن موقع نباید آن حرف را می‌زدم، یا آن حرف‌ها را باید به گونه دیگری می‌گفتم، یا کاش فلان جا بیشتر خودم ( خود حقیقی‌ام! ) می‌بودم و از این قبیل…

*این آهنگ بی‌کلام را خیلی دوست دارم. وقتی به آن گوش می‌دهم مرا یاد آن خاطره‌ها می‌اندازد. یاد آن غم‌ها و بی‌قراری‌هایی که برایم شیرین بودند و من دوست‌شان می‌داشتم. غم‌هایی از جنس عشق و دوست داشتن… آن موقع‌ها در آن ساعاتی که غم و اندوه فراوانی بر دلم می‌نشست، در خلوت‌هایم خیلی به این آهنگ گوش می‌دادم و آرامش می‌یافتم.

آه خدایا! امشب چرا اینقدر دلم گرفته است؟… چرا این‎‌گونه دلم تنگ است؟… نمی‌دانم! ولی شنیدن این آهنگ و یادآوری گذشته‌ها هم بی‌تأثیر نبوده است…

ای ماه مبارک نرو!

سپتامبر 7, 2009

ماه مبارک رمضان هم از نیمه گذشت! امروز روز هفدهم این ماه پربرکت بود. دیگه افتادیم تو سراشیبی این ماه.  می‌دونم باقی‌مانده این ماه هم خیلی زود می‌گذره و من می‌مونم و حسرت این روز و شب‌های پر از لطف و صفای این ماه خدا…

ماه رمضان همیشه برای من ماه آرامش بوده. یه آرامش قلبی…

توی این ماه من حس و حال خاصی دارم. به نوعی احساس امنیت و اطمینان می‌کنم. و اینو واقعن حس می‌کنم که خدا حواسش بهم هست و بهم توجه داره. به وضوح حسش می‌کنم! می‌دونم که توی این ماه به من خیلی لطف داره و  مطمئنم که به دعاها و درخواست‌های قلبی‌ام توجه داره… و این یعنی یه حس آرامش! که آدم اونو توی ماه‌های دیگه به این شکل حس نمی‌کنه.

خدایا!..

ای خدای مهربونم! خیلی ازت ممنون و سپاسگزارم که امسال هم منو سر این سفره‌ی پربرکتت مهمون کردی و عاجزانه و ملتمسانه ازت می‌خوام که در باقی‌مانده آن هم، از برکات و نعمت‌های ویژه این سفره‌ات سرشارم کنی و اجازه ندی با یه بهره اندکی وداع کنم با این ماه.

الهی آمین!

زمزمه‌های دلتنگی

آگوست 18, 2009

این دنیا، چه دنیای خوب و دلپذیری می‌شد اگر صدای قلب‌ام و زمزه‌هایش به تو می‌رسید از ورای فاصله‌‌ها…
کاش دنیا جور دیگری می‌بود…
کاش در دنیا فاصله معنا نمی‌داشت…
کاش می‌شد راحت سخن گفت و دل را سبک نمود… کاش واژه‌هایی پیدا می‌شد که برای دیگران مفهومی نمی‌داشت و من با خیالی آسوده دردهای دلم را به آن واژه‌ها می‌سپردم و دمی آرام و قرار می‌گرفتم.