در زندگی ما آدم‌ها خواه ناخواه موقعیت‌هایی پیش می‌آید که با یک مسأله یا موضوع خیلی مهم روبرو می‌شویم که تأثیر بسیار زیادی در سرنوشت و آینده ما دارد و شاید اصلا” می‌تواند زندگی ما را متحول کند. در چنین مواقعی، توانایی و قدرت تصمیم‌گیری فرد و آمادگی او برای اتخاذ یک تصمیم درست و منطقی بسیار حائز اهمیت است و این در واقع همان چیزی است که افراد موفق را از دیگران متمایز می‌سازد.

خصوصیت بارز اینچنین مسائلی این است که وقتی با آنها روبرو می‌شوی دیگر گریزی از آنها نیست و باید هر طور که شده تصمیمت را بگیری! اینجاست که اگر آن خصوصیاتی که گفتم در حد قابل قبولی در تو نباشد بسیار آشفته می‌شوی و تمام فکر و خیالت متوجه آن مسأله می‌شود. همه‌اش از این ترس داری که مبادا تصمیمی بگیری که بعدها پشیمان شوی و یک عمر خودت را سرزنش کنی. آخر سر هم شاید موفق به گرفتن آن تصمیم سازنده نشوی. شاید اشتباه کنی…

خدایا! کمکم کن.

بر بام دل

نوامبر 8, 2009

ای خوب من! بر بام دلم ایستاده‌ام به انتظار آمدنت و از بلندای دلم به گذرگاه‌ها خیره می‌شوم. تا شاید پیش از رسیدنت، از حضورت آگاه گردم…

کاش وقتی بیایی که این خانه دل هم به زیباییِ تمام آماده‌ی حضور سبز تو باشد. و همه چیزِ آن سر جای خودش باشد! هیییی… راستش را بخواهی الان همه چیز در جای خودش نیست! این خانه بعضی چیزها را کم دارد. مواردی هم هست که اصلا” نباید باشند و جایشان را باید عوض کرد با آن چیزهای دیگر…

ولی خوب! این را هم باید به تو بگویم که دیر آمدنت هم زیان آور است شاید بیشتر از زود آمدنت!

رونوشت به خود!

اکتبر 11, 2009

تو دیگر چه بخواهی بپذیری چه نخواهی، آدم افسرده‌ای شده‌ای. فردی آرام، ساکت و بی آزار! کسی که دیگر کمتر بهانه‌ای برای خندیدن و شاد بودن می‌یابد. کسی که گاهی اوقات، سخت در خود فرو می‌رود و بی‌توجه به اطرافش غرق افکار و رؤیاهای خود می‌شود.

تو دیگر با بقیه فرق داری…

تو دیگر خیلی آرام به نظر می‌آیی. آرام، آهسته و کم حرف می‌زنی. اما این آرام بودن نه از آرامش درون است بلکه غمی که مدت‌هاست درونت لانه کرده و تو هم سرانجام با آن خو گرفته‌ای، تو را این‌گونه آرام می‌نمایاند. غمی کهنه، غمی که از عشق سرچشمه می‌گیرد. عشقی که تو را ویران ساخت و البته از نو ساخت…

تو دیگر با بقیه فرق داری…

افکار شبانه

سپتامبر 17, 2009

*یک روز دیگر هم به پایان رسیده است و من قبل از شروع وبگردی‌های شبانه‌ام ، خواندن‌ها و نوشتن‌ها و حضور به هم رساندن‌ها در دنیای مجازی، قدری به فکر و تأمل درباره دنیای حقیقی‌ام می‌پردازم و امروزی که گذشت. فکر درباره عملکردم در این روز، صحبت‌ها، همنشینی‌ها و گفتگوهایم با دیگران، رفتارهای خوب و یا ناخوبی که از من سر زده است. تمام‌شان در ذهنم مرور می‌شود و در این ساعات شب که آرامش خاصی دارد درباره خودم به قضاوت می‌نشینم و در بعضی جهات عملکردم را زیر سؤال می‌برم. این‌که مثلا در آن موقع نباید آن حرف را می‌زدم، یا آن حرف‌ها را باید به گونه دیگری می‌گفتم، یا کاش فلان جا بیشتر خودم ( خود حقیقی‌ام! ) می‌بودم و از این قبیل…

*این آهنگ بی‌کلام را خیلی دوست دارم. وقتی به آن گوش می‌دهم مرا یاد آن خاطره‌ها می‌اندازد. یاد آن غم‌ها و بی‌قراری‌هایی که برایم شیرین بودند و من دوست‌شان می‌داشتم. غم‌هایی از جنس عشق و دوست داشتن… آن موقع‌ها در آن ساعاتی که غم و اندوه فراوانی بر دلم می‌نشست، در خلوت‌هایم خیلی به این آهنگ گوش می‌دادم و آرامش می‌یافتم.

آه خدایا! امشب چرا اینقدر دلم گرفته است؟… چرا این‎‌گونه دلم تنگ است؟… نمی‌دانم! ولی شنیدن این آهنگ و یادآوری گذشته‌ها هم بی‌تأثیر نبوده است…

ای ماه مبارک نرو!

سپتامبر 7, 2009

ماه مبارک رمضان هم از نیمه گذشت! امروز روز هفدهم این ماه پربرکت بود. دیگه افتادیم تو سراشیبی این ماه.  می‌دونم باقی‌مانده این ماه هم خیلی زود می‌گذره و من می‌مونم و حسرت این روز و شب‌های پر از لطف و صفای این ماه خدا…

ماه رمضان همیشه برای من ماه آرامش بوده. یه آرامش قلبی…

توی این ماه من حس و حال خاصی دارم. به نوعی احساس امنیت و اطمینان می‌کنم. و اینو واقعن حس می‌کنم که خدا حواسش بهم هست و بهم توجه داره. به وضوح حسش می‌کنم! می‌دونم که توی این ماه به من خیلی لطف داره و  مطمئنم که به دعاها و درخواست‌های قلبی‌ام توجه داره… و این یعنی یه حس آرامش! که آدم اونو توی ماه‌های دیگه به این شکل حس نمی‌کنه.

خدایا!..

ای خدای مهربونم! خیلی ازت ممنون و سپاسگزارم که امسال هم منو سر این سفره‌ی پربرکتت مهمون کردی و عاجزانه و ملتمسانه ازت می‌خوام که در باقی‌مانده آن هم، از برکات و نعمت‌های ویژه این سفره‌ات سرشارم کنی و اجازه ندی با یه بهره اندکی وداع کنم با این ماه.

الهی آمین!

زمزمه‌های دلتنگی

آگوست 18, 2009

این دنیا، چه دنیای خوب و دلپذیری می‌شد اگر صدای قلب‌ام و زمزه‌هایش به تو می‌رسید از ورای فاصله‌‌ها…
کاش دنیا جور دیگری می‌بود…
کاش در دنیا فاصله معنا نمی‌داشت…
کاش می‌شد راحت سخن گفت و دل را سبک نمود… کاش واژه‌هایی پیدا می‌شد که برای دیگران مفهومی نمی‌داشت و من با خیالی آسوده دردهای دلم را به آن واژه‌ها می‌سپردم و دمی آرام و قرار می‌گرفتم.

شب و تنهایی

جولای 24, 2009

نگاهی به ساعت می‌اندازم. می‌بینم که بیست دقیقه از 3 گذشته. به این فکر می‌کنم که این شب‌ها همان شب‌های تابستانی هست که پیش از این انتظارش را می‌کشیدم. شب‌هایی که باید حواس‌ام را جمع کنم خوب و به سادگی از دست‌شان ندهم. شب‌های آرامی که همیشه به این سادگی از راه نمی‌رسند . شب‌هایی پر از سکوت و حس تنهایی! و من این حس تنهایی در این سکوت شب را دوست دارم. دوست دارم‌اش چون همچون آینه‌ای است که خودم را در آن می‌بینم. آن ضعف‌ها و ناتوانی‌هایم که باید در رفع‌شان بکوشم. آن خُلق و خوهایی که باید دستخوش تغییر شوند، آن قلبی که باید بزرگ شود و جای‎‌گاه عشق و محبت…

و من آرام آرام به انتهای شب سفر می‌کنم. آنجا که شب به پایان می‌رسد و صبح می‌دمد با همه روشنی‌اش و نوید زندگی‌ای دوباره.

یاد بچگی‌هام افتادم. اون زمان که هشت نه ساله یا نهایتا ده ساله بودم. اون سالها ما هنوز توی روستا زندگی می‌کردیم. تابستونا مردم روستا شب‌ها رو بیشتر توی حیات خونه روی تخت می‌خوابیدن. تخت‌هایی که تماما فلزی بودن و استفاده‌های مختلفی هم از اون‌ها می‌شد مثلا یادمه وقتی ظرف‌هاشون رو می‌شستن می‌چیدن‌شون روی همین تخت‌ها تا خشک بشن… بعد از غروب یواش یواش رخت‌خواب‌هامون رو برمی‌داشتیم می‌آوردیم روی تخت‌ها پهن می‌کردیم برای خواب. قدیم‌ها توی روستا مردم شب‌ها زود می‌خوابیدن.

من و برادرم همیشه دوست داشتیم بتونیم یه شبی رو روی تخت، با نگاه کردن به ستاره‌ها تا صبح بیدار بمونیم و به اصطلاح شب‌زنده‌داری کنیم با ستاره‌ها! همه می‌خوابیدن و ما سر جای خودمون می‌نشستیم و می‌خواستیم با نگاه کردن به آسمون و ستاره‌هاش شب رو به صبح برسونیم. با اون تفکرهای کودکانه، حرکت ستاره‌ها رو در طول شب توی آسمون دنبال می‌کردیم و اَشکالی رو که می‌شد با در نظر گرفتن چند ستاره کنار هم توی ذهن مجسم کرد رو آروم به همدیگه نشون می‌دادیم و لذت می‌بردیم از شب و ستاره‌هاش. انگار ستاره‌ها باهامون حرف می‌زدن… البته بعد از چند ساعت کم کم خواب می‌اومد به چشم‌هامون و بی‌ اختیار خواب‌مون می‌برد و هیچگاه هم موفق نمی‌شدیم تا صبح بیدار بمونیم :-)

حالا دیگه زندگی‌ها جوری شده که شب‌ها از ستاره‌ها خبری نیست! دیگه ما سراغ ستاره‌ها رو از شب نمی‌گیریم. دیگه شب‌های زیادی رو شاید تا صبح بیدار باشیم ولی حتی یک ستاره هم نمی‌بینیم…

شاید…

ژوئن 20, 2009

شاید دیگر خسته‌ام از این روزمرگی‌ها…
شاید لازم است قدری تنها باشم با خودم و جمع و جور کنم خودم را…
Loneliness

جبر زندگی!

می 30, 2009

به فکر فرو می‌روم… درباره زندگی، دنیای اطرافم و دنیایی که در آن زندگی می‌کنم. بعضی وقت‌ها حس می‌کنم که نمی‌توانم معنا و مفهوم زندگی را خوب بفهمم. یعنی گیج می‌شوم و در می‌مانم از درک شلوغی و پیچیدگی‌ی این زندگی. بیشتر از همه، فکر می‌کنم که این زندگی و دنیای اطراف‌مان، گاهی بد جوری ما را به بازی می‌گیرد، گاهی زمین‌مان می‌زند، گاهی بلندمان می‌کند…

زمانی هم می‌رسد که عاشق می‌شوی و وای به روزت، اگر که دنیا و گردش روزگارش بخواهد در این زمان هم تو را بازی دهد! آنجاست که راحت و بی‌آنکه آب از آب تکان بخورد اشک‌ات را در می‌آورد و تو در خود می‌سوزی و کاری هم نمی‌توانی بکنی و آخر هم به دلیل جبر همین زندگی مجبور هستی خاموش بمانی و فقط نظاره‌گر این دنیا و زندگانی‌اش باشی…. نه دادی نه فریادی نه شکایتی…

و چقدر سخت است که در نوشتن هم آسوده خاطر نباشی و نتوانی صاف و بی‌پرده شمه‌ای از آنچه را که در دلت نهفته و آن را سنگین کرده است به این صفحات سفید بسپاری، از ترس اینکه مبادا این صفحات هم رازدارت نباشند…!!